پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
 
آمار
امروز : 1
ديروز : 0
افراد آنلاين : 1
همه : 171
 
تكليف ما رو روشن كنيد .....
نوشته شده در ۱۵ فروردين ۱۳۹۷
ساعت : ۰۴:۰۷:۳۸
نویسنده : moheb
نظرات (0)

توي دوره بچگي و طفوليت ما پدر سالاري بود.يعني اين كه پدر ابهتش توي خونه تا حدي بود كه با ورودش همه يه طورايي ادب رو به جا مي اوردن.كسي دراز كش بود مينشست و كسي نشسته بود پا شو جمع ميكرد.يادمه ناهارا همه اماده نشسته بودن پاي سفره ولي نميخوردن و منتظر ورود باباي خونه بودن تا بياد همه با هم بخورن.يه جورايي زيبا و دوست داشتني بود و دلچسب و دليلش اين بود كه همه چيز جاي خودش بود.وسطاي سن ما شد زن سالاري و مرد رفته رفته اقتدارش رو از دست داد.تا اين جا رو داشته باشين كه با ورود ما به دوره جواني و ميانسالي بچه سالاري رواج گرفت و يه علف بچه سي سانتي دو تا اولياش رو ادب ميكنه.پدر و مادر از دست بچه جرات نميكنن نفس بكشن و چنان دادو هواري ميكنه روي سرشون كه نگو..دست بزن داره"صداش رو با جيغ و داد ميرسونه.و......همه ناشي از غلط بودن محبت و بي دليل و افراطيه كه واقعا بچه رو از لحاظ رواني به فنا ميبره.

همه اين ها كه بر عكس روال دنياست نشان از حركت روبه جهت نادرست روزگار داره كه سكان يه زندگي و جامعه رو ميسپاره به نفراتي كه كارشون و تجربشون نميتونه توي اين زمينه موفق باشه و جواب بده.همينه كه اكثر خانواده ها مسير درستي ندارن.

 

:: موضوعات مرتبط: بچگي هايمان
:: برچسب‌ها: جوان و ما،
 



خاطرات بچه هاي دهه شصت...
نوشته شده در ۱۴ فروردين ۱۳۹۷
ساعت : ۱۲:۳۷:۳۲
نویسنده : moheb
نظرات (0)

هر چند بعدها زندگي ها سخت شد ولي دوران كودكي و نوجواني ما ها رو نسله ديگه اصلا نميتونه درك كنه.

همون خاطراتي كه بايد بابت ركوردهاي زده شده اون دوران كتاب گينس با هاشون پر ميشد.همه يه برادر يا خواهر با اختلاف سني يك سال داشتند.دو قلو فراوون.از درو ديوار بچه ميباريد.ولي باهال بود با اين كه امكاناتي نبود همه خوش بودند .مادر همه براي ديگري خاله و باباش عمو بود . تنها چيزي كه ديده نميشد استرس و نگراني بود.اخه بچه بوديم فكر و خيال جايي نداشت.براي همينه ميگم نميتونه درك بشه بايد ميبودي تا ميفهميدي!!

برعكس الان چيزي كه ديده نميشه ارامشه"چي شد يهو؟

خيلي چيزا.مهم تر از همه اين كه جاي همه چيزاي درست شد غلط و ناجور .مثلا خونه ها همه قانون خودش روداشت كه مجري مادر و نظارت مرد بود.ابهت اون ضامن رفتار درست و عدم حرمت شكني بود.الان برعكس"بچه خرابكار و مادر لاپوشاني و پدر غريبه و به حكم برو بيرون شب بياست.

شايد بدمون بياد ولي واقعيته و تلخ!!

:: موضوعات مرتبط: بچگي هايمان
:: برچسب‌ها: خاطرات ؛دهه شصت،
 



خاطرات بچه هاي دهه شصت...
نوشته شده در ۱۴ فروردين ۱۳۹۷
ساعت : ۱۲:۳۷:۰۴
نویسنده : moheb
نظرات (0)

هر چند بعدها زندگي ها سخت شد ولي دوران كودكي و نوجواني ما ها رو نسله ديگه اصلا نميتونه درك كنه.

همون خاطراتي كه بايد بابت ركوردهاي زده شده اون دوران كتاب گينس با هاشون پر ميشد.همه يه برادر يا خواهر با اختلاف سني يك سال داشتند.دو قلو فراوون.از درو ديوار بچه ميباريد.ولي باهال بود با اين كه امكاناتي نبود همه خوش بودند .مادر همه براي ديگري خاله و باباش عمو بود . تنها چيزي كه ديده نميشد استرس و نگراني بود.

برعكس الان چيزي كه ديده نميشه ارامشه"چي شد يهو؟

:: موضوعات مرتبط: بچگي هايمان
:: برچسب‌ها: خاطرات ؛دهه شصت،
 



درس و مشق و دكتر و مهندس...
نوشته شده در ۱۱ فروردين ۱۳۹۷
ساعت : ۰۷:۳۰:۰۲
نویسنده : moheb
نظرات (0)

والدين اون دوران فقط به دكتر و نهايت مهندس رضايت ميدادن براي بچه هاشون غافل از اين كه خير خواهي متضررانه هست و خراب كننده خيلي استعدادها.البته بعدها عوض شد و شغل كارگري هم پيدا نميشد ثابت باشه چه برسه به دكتري.چه استعدادهايي موندن پشت اين دراي كنكور و حيف شدن.خيلي ها از نسل ما بي جهت از رده خارج و نابود شدن.چرا؟چون جا نبود!واقعا جا نبود!

:: موضوعات مرتبط: بچگي هايمان
:: برچسب‌ها: ،
 



نسل سخت
نوشته شده در ۱۱ فروردين ۱۳۹۷
ساعت : ۰۷:۲۵:۲۹
نویسنده : moheb
نظرات (0)

واقعا اگر بخواهيم از سختي كشيدن يك دوره سني ياد كنيم همين دوره ما بود.دليل ان هم به موارد زيادي بر ميگردد مثل "

مدارس=شلوغ     دانشگاه و كنكور=دست نيافتني        ازدواج=محال و سخت       كار=بيكاري       اسايش=بي اسايش    فكر و خيال=تا دلت بخواد                   اينده : غير قابل پيش بيني               

ولي لطفي كه داشت اين بود اون زمان كه مثل حالا گوشي و كامپيوتر و ....نبود.سرگرمي ها خيلي فرق داشتن .با يه بازي مثل قايم شدن پيدا كردن و يا الك دولك بيست تا بچه سرشون گرم ميشد.خوش ميگذشت اگه از دماغمون در نمي اومد بعدها.

البته هدفم اصلا نااميدي نيست چرا كه عقيده ما اين هست كه بايد سر سخت بود و قوي و به لطف روزگار هم كه اين ها رو به ما رايگان داد و بهاش عمرمون بود كه اخر پرداخت خواهد شد.

 

:: موضوعات مرتبط: بچگي هايمان
:: برچسب‌ها: ،
 



چشمانمان كه باز شد....
نوشته شده در ۱۱ فروردين ۱۳۹۷
ساعت : ۰۷:۱۶:۱۶
نویسنده : moheb
نظرات (0)

وقتي بعدها كه مثلا بزرگ شدي به قديم ترها فكر ميكني خاطراتي كه برخي مواقع پر رنگ و گاهي تارنما هستند را به ياد مياوري.ولي در همين ياداوري ها برخي موضوعات و موارد خيلي پر رنگ مثل همين لحظه به ياد ميمياند.در دوره و نسل ما از در و ديوار بچه ميباريد و اغلب بچه ها يك خواهر يا برادر با يك سال و كمي تفاوت سني داشتند.تعداد زياد مساوي دوستان زياد است كه خوب بود و خاطراتمان به شيريني به جا ماند ولي امكانات با زياد شدن نفرات ان هم تا اين حد مشكل ساز ميشود.خوب يادم هست كه كلاس اول دبستان چهار كلاس اول بود به نام هاي 1-1 و 1-2 و1-3 و 1-4 ولي الان كه به مدارس بروي يك كلاس تازه ان هم دو رديفه نه سه رديفه و سه نفره.

مواقع تست و امتحان هم كه نفر وسط بايد پايين ميرفت و داستاني بود.با اين همه ياد ان روز ها به خير .

:: موضوعات مرتبط: بچگي هايمان
:: برچسب‌ها: ،
 



[ ۱ ]